پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - درآمدي بر فلسفه و متدولوژي علم - بهدارونديانى غلامرضا

درآمدي بر فلسفه و متدولوژي علم
بهدارونديانى غلامرضا

از جمله وظايف عمده فلسفه، پژوهش در چيستي معرفت است كه تحت عنوان معرفت‌شناسي، شناخت‌شناسي يا نظريه شناخت(١) از آن ياد مي‌شود، و آن علمي است كه درباره شناخت‌هاي انسان، ارزشيابي انواع معرفت، تعيين ملاك صحت و خطاي آن و توجيه علوم و امكان يا عدم امكان آنها بحث مي‌كند(٢). وظيفه ديگر فلسفه، نقد و بررسي علوم است كه عنوان «فلسفه علم»(٣) را به خود اختصاص داده است.
مسائل اصلي كه در فلسفه علم مورد بررسي قرار مي‌گيرد، ماهيت قوانين علمي و محتواي ساختاري نظريه‌هاي علمي است كه به تبيين علمي در قالب مفاهيم نظري برمي‌گردد. سرانجام فلسفه علم در جستجوي پاسخ براي پرسش‌هاي اساسي و در خصوص نتايج خاص علوم مي‌باشد؛ پرسش‌هايي كه مي‌توانند پيش‌فرض‌هاي متافيزيكي نظريات فضا، زمان، قواعد احتمالات در فيزيك نجومي(٤)، تحليل سنجش در نظريه كوانتوم، ساختار تبيين‌ها در زيست‌شناسي تكاملي و غيره باشند.(٥)
فلسفه علم خود به شاخه‌هايي تقسيم مي‌شود كه از جمله آن‌ها شاخه‌هايي است كه ارتباط نزديكي با متافيزيك و فلسفه زبان دارند.
يكي ديگر از مهم‌ترين شاخه‌هاي فلسفه علم، روش‌شناسي يا متدولوژي(٦) است.
موضوعات مربوط به حس، جهت پذيرش نظريه‌هاي علمي، چگونگي تأييد رابطه شواهد و فرضيات، ميزان درجه ابطال‌پذيري نظريه‌هاي علمي به وسيله داده‌هاي قابل مشاهده و مواردي همانند اين گونه مسائل، در قلمرو روش‌شناسي است.(٧)
در يونان باستان ارسطو كوشيد با تدوين منطق، در شناخت استنتاج صحيح و تعريف درست با استفاده از ابزارهاي حس، عقل و حافظه، به علم قطعي و صحيح دست پيدا كند.
در اواخر قرن شانزدهم ميلادي، فرانسيس بيكن با تكيه و اصرار بر تجربه و آزمايش و با بي‌اعتنايي به روش قياسي به جامانده از عهد كهن، روش نوين استقرا را بنيان نهاد.(٨) او فلسفه تجربي خود را در قالب كتاب منطقي «ارغنون جديد» و بر خلاف قدما خصوصا ارسطو، عرضه كرد.(٩)
رنه دكارت با در پيش گرفتن و روا داشتن شك منطقي و دستوري در همه چيز، عقل را بي‌نياز از حواس تجربي و وحي به عنوان منبع مستقل و نقطه شروع معرفت، اعلام مي‌نمايد.(١٠)
جان لاك (١٧٠٤ـ١٦٢٣) در ادامه كار بيكن، روش توصيفي ـ تجربي را ارائه كرد. البته منظور او از تجربه، تجربه شخصي و مراقبت در نفس است كه چيزي غير از روان‌شناسي است.(١١) با توجه به اينكه وي مبدأ همه علوم را «حس» و «تجربه حسي» به معناي اعم (ظاهري و باطني) مي‌دانست، فصل جديدي را در تجربه‌گرايي و تجربه‌باوري گشود تا آن جا كه اعلام كرد: همه معرفت از تجربه پديد مي‌آيد.(١٢)
بنابراين مي‌توان گفت جان لاك شالوده‌هاي تجربه‌باورانه شناخت را بنياد نهاد.(١٣) در تكميل تجربه‌باوري و تجربه‌گرايي لاك، ديويد هيوم آن را به نقطه اوج خود رساند. آنچه هيوم عرضه كرد، يك فلسفه شناخت كاملاً تجربي و شكاكيت جديد بود. هيوم جدا از تأثير بر كانت بر تمامي فلسفه‌هاي تحليلي از اصالت تحصّلي گرفته تا اصالت تحصّلي منطقي و فلسفه زباني تأثير گذاشت. هيوم اعلام كرد كه بحث عليّت و جوهر، بي‌معنا است. از اين‌رو به وجود نفس و هم‌چنين جهان خارج شك مي‌كند.
هيوم با تشكيك در علت نهايتا به تأييد تحقيق تجربي به عنوان تنها راه حصول معرفت مي‌رسد. او در ضمن تفسيري كه از اصل عليت مي‌دهد، آن را يك حقيقت موجود در متن خارج ندانسته، بلكه تقارن و تعاقب پديده‌ها را موجب پيدايش يك عادت و انس ذهني مي‌شمارد. اين انس و عادت در تعبير، به عليت و معلوليت تعبير مي‌شود.(١٤)
در جاي ديگر مي‌گويد: عقل انساني بي مدد تجربه هرگز قادر نيست درباره وجود حقيقي و امور واقعي حكمي كند.(١٥) وقتي مي‌پرسيم حقيقت استدلالات ما درباره امور واقع چيست، جواب او اين است كه مبتني بر رابطه علت و معلول است و هنگامي كه دوباره سؤال مي‌كنيم اساس استدلالات و نتايج ما درباره اين رابطه چيست، پاسخ وي در يك كلمه يعني «تجربه» خلاصه مي‌شود.(١٦)
او در ادامه اين‌گونه بيان مي‌دارد كه در تجربه كه غور مي‌كنيم، مي‌بينم تجربه نيز نمي‌تواند در هيچ جا مبناي استنتاج رابطه كلي علّي و معلولي قرار گيرد. تجربه گذشته تنها در مورد همان گذشته صادق است و براي ما راهي به سوي آينده باز نمي‌كند .حكمي كه در مورد شي‌ء معيني در گذشته داريم، در مورد آينده همان شي‌ء صادق نيست؛ چه رسد به شيئي ديگر مشابه آن. پس تسرّي حكم گذشته به آينده كلاً حاصل استنتاجي است كه ذهن مي‌كند و در اين استنتاج پا را از گليم تجربه بيرون مي‌نهد. واسطه اين استنتاج امري عقلي و منطقي نيست. آنان كه مدعي وجود چنين واسطه‌اي هستند، بايد اثباتش كنند و در نتيجه منشأ همه معرفت ما را درباره امور واقع معلوم سازند. اما چون اين مسئله مسئله جديدي است، ممكن است هر كسي حاضر به قبول آن نباشد؛ يعني نپذيرد كه چون دليلي بر وجود چنين واسطه‌اي نمي‌بيند، پس آن واسطه وجود ندارد. بنابراين ما بايد تمام علوم بشري را بر شمريم و معلوم داريم كه هيچ يك از عهده اثبات چنين واسطه‌اي برنمي‌آيد.(١٧)
بنابراين هيوم كه عليّت را منحصرا با حس و تجربه مي‌جويد و چون نمي‌يابد، وجودش را از اصل منكر مي‌شود، به طريق اولي بايد استقراء را مفيد يقين نداند. از نظر وي اساسا عليّتي وجود ندارد تا ما روزي در علوم تجربي در گوشه‌اي از طبيعت بتوانيم آن را بيابيم و لااقل يك قانون علمي يقيني داشته باشيم. اگر آنان كه وجود عليت عام را در طبيعت با دليل فلسفي اثبات مي‌كنند، بگويند كه عليت خاص، يعني عليت بين دو پديده معين، به دام تجربه نمي‌افتند (عقل هم كه بالطبع ارتباطي با محسوس ندارد) و ما در عالم حس و تجربه، هميشه بايد به خيالي قانع باشيم. معلوم است كه هيوم در اين خصوص چه نظري دارد. در آنچه از هيوم در بحث عليّت نقل كرديم، اگرچه لفظ استقرا نيامده بود، اما اين معنا كه استدلال به گذشته بر آينده در هر حال عقيم است، مكرر در مكرر آمده بود. با قبول نظر هيوم در باب عليّت، ديگر از هر تلاشي براي حل مشكل استقرا بي‌نياز خواهيم شد.(١٨)
ايمانوئل كانت كه نماينده تلاقي عقل‌گرايي قرن هفدهم، و تجربه‌گرايي انگليسي است با نوشته‌هاي هيوم از خواب جزم‌گرايي بيدار شد.(١٩)
كانت مي‌نويسد: «در اين كه علم ما تماما از تجربه آغاز مي‌گردد، ترديدي نمي‌توان داشت؛ زيرا چگونه ممكن است قوه عاقله جز به وسيله اموري كه در حواس ما تأثير مي‌كند، بيدار شود و به فعل آيد تا هم خود در ذهن ايجاد صور كند و هم قواي فهم ما را وادارد تا به مقايسه و فصل و وصل بين آن‌ها بپردازد و به اين طريق مواد حاصل از مدركات و مرتسمات حسي را به علم به اشياء و امور عالم كه آن را تجارت مي‌خوانيم مبدل، نمايند؟ ليكن هرچند علم ما كاملاً از تجربه آغاز گردد، به هيچ وجه لازم نمي‌آيد كه بالكل ناشي از تجربه باشد. حتي ممكن است كه علم حسي، كاملاً تركيبي باشد از آنچه از راه مدركات حسي به دست مي‌آيد و آنچه عقل از خود بر آن علاوه مي‌كند.»(٢٠)
كانت با تعيين حدود عقل تلاش كرد تا چگونگي انديشيدن را تشريع كند. وي كوشش نمود تا با تكيه بر مكان و زمان به عنوان صور فاهمه و با تكيه بر مقولات دوازده‌گانه ذهن، كه بر گرفته از منطق ارسطويي بودند، رابطه ميان مفاهيم و مشاهدات گوناگون را كشف كند. وي از يك طرف با تأكيد بر صور فاهمه و مقولات ذهني، به طريقي تصورات فطري دكارت را بازآفريني كرد و از طرف ديگر با تأكيد بر اينكه نقطه شروع تمامي معرفت بشري و مفاهيم ذهني تجربه است، آراي تجربه‌گرايان را از جهاتي مورد تأكيد قرار داد و به‌طريقي بر جمع ميان اين دو نظريه رقيب موفق گرديد.(٢١) هرچند عقل‌گرايان بر اين باور اصرار مي‌ورزيدند كه عقل بشري گنجينه تمام حقايق (نه تنها مقولات دوازده‌گانه كمي، كيفي، اضافي و وضعي) است كه در مواجهه انسان با جهان خارج تداعي مي‌شوند.(٢٢)
در پي تلاش‌هاي كانت جهت اثبات عدم امكان مابعدالطبيعه، به جاي رشد نظام‌سازي فلسفي، تجربه‌گرايي تحصلي يا اثبات‌گرايي (٢٣) رشد كرد. آگوست كنت سرآغاز اين نحله فلسفي جديد مي‌باشد .اثبات‌گرايان تنها قضايايي را معنادار و صادق (مطابق با واقع) مي‌دانند كه تحقيق‌پذير تجربي باشند؛ يعني بتوان به وسيله مشاهده حسي در آن تحقيق كرد. بنابراين اثبات‌گرايان نقطه شروع تحصيل معرفت را مشاهده دانسته، و معتقد بودند كه قوانين تجربي از تعميم مشاهدات و با استفاده از استقرا، استنتاج مي‌شوند. آن‌ها ادعا كردند كه هر گزاره‌اي كه به طور منطقي و بر اساس تجربه قابل تأييد نباشد، گزاره‌اي بي‌معناست. بدين ترتيب تلاش آن‌ها معطوف به طرد احكام متافيزيكي از قلمرو معرفت بشري شد. در هر صورت مي‌توان گفت اين نظريه به طور جدّي بعد از بريده شدن راسل و جي.اي.مور از ايده‌آليسم فائق در قرن نوزدهم، شروع شد و ويتگنشتاين، شاگرد راسل آن را دنبال كرد و سپس در دهه ١٩٢٠ در اتريش، نخستين مكتب كامل اين فلسفه جديد تأسيس شد و «حلقه وين» نام گرفت. اعضاي حلقه وين، فلسفه‌اي را كه پديد آوردند، «پوزيتويسم منطقي» ناميدند. اعضاي اصلي آن عبارت بودند از: موريتس اشليك رهبر اين گروه، ردلف كارناب نفر دوم و... . اين نهضت در واقع جرياني بود عليه ايده‌آليسم آلمان كه در اوايل قرن نوزدهم جريان داشت.(٢٤) با تشريح آراي اثبات‌گرايان، از همان ابتدا انتقادات مؤثري نسبت به آن‌ها صورت گرفت. خصوصا استقرا كه آراي اثبات‌گرايان مبتني بر آن بود، هدف شديدترين انتقادات قرار گرفت. منتقدان اثبات‌گرايان، پيش‌دانسته‌ها را در تعبير تجربه‌ها ذي‌مدخل مي‌دانستند. مهم‌ترين منتقدان اثبات‌گرايان فيلسوفاني چون كارل پوپر و مايكل پولاني بودند. پوپر عنوان مي‌نمود كه استقرا هيچ‌گونه توجيه منطقي ندارد و افسانه‌اي بيش نيست؛ چرا كه مشاهدات ما كلاً از نوع احكام شخصيه است و درستي احكام شخصيه به احكام عام منتقل نمي‌شود و حقيقت منطقي را نيز ناقض مي‌باشد. اما اگر اثبات احكام عام ناممكن باشد، ابطال آن‌ها ممكن است. آن هم از طريق تجربه و مشاهدات ناقض نظريه‌ها. بنابراين نبايد بدنبال اثبات نظريه‌هاي علمي بود، بلكه بايست در پي آوردن شاهد نقض براي ابطال آن‌ها باشيم. لذا پذيرش هر نظريه‌اي به منظور آزمايش مجدّد آن است (تجربه‌پذيري). از اين رو نظريه‌هايي كه ابطال‌پذيريشان بيشتر است ـ به شرط آنكه ابطال نشده باشند ـ ترجيح بيش‌تري دارند. در نهايت ملاك ابطال‌پذيري، توسط كارل پوپر جهت گزينش معقول نظريات علمي ارائه شد. ابطال‌گرايي پوپر همچنين به دنبال تبيين رابطه متافيزيك و علم بوده است. پوپر در كتاب حدس‌ها و ابطال‌ها، مي‌نويسد: «ابطال‌گران (گروه خطاپذيريگران كه من نيز از جمله ايشانم) ـ همچون اغلب ناعقليگران ـ بر اين اعتقادند كه براهيني منطقي اكتشاف كرده‌اند كه ثابت مي‌كند برنامه گروه اول [تحقيقگران [قابل اجرا نيست؛ و اين‌كه ما هرگز نمي‌توانيم به دلايل مثبتي دست‌يابيم كه حقانيت اعتقاد به درست بودن ناباوري را اثبات كند؛ ولي بر خلاف ناعقليگران، ما ابطالگران، عليرغم شكست خوردن برنامه اصلي استقرائيگران يا تحقيقگرانه، باورداريم كه ما نيز راهي براي تحقق بخشيدن به كمال مطلوب قديمي تمايز گذاشتن ميان علم عقلي و اشكال گوناگون و هم خرافه اكتشاف كرده‌ايم. ما بر آنيم كه اين كمال مطلوب به آساني، از طريق اعتراف به امر كه عقلانيت، علم، نه در عادت توسل جستن به دليل و برهان اختباري براي تأييد جزميّات آن ـ كه احكام نجوميان چنين مي‌كنند ـ بلكه تنها در برداشت انتقادي است، تحقق پيدا مي‌كند: در ايستاري كه، البته، در ميان چيزهاي ديگر مستلزم كاربرد نقادانه مدارك اختباري (مخصوصا در ابطالها) است. بنابراين در نظر ما علم كاري با جستجوي يقين يا احتمال يا شايسته اعتماد بودن ندارد. ما علاقه‌اي به استقرار نظريّه‌هاي علمي به عنوان اموري مطمئن يا يقيني يا احتمالي نداريم. با آگاهي از استعداد خطاكردن و فريب خوردن خود تنها به اين علاقه داريم كه نظريّه‌ها را در معرض خرده‌گيري و آزمون و محك زدن قرار دهيم؛ به اين اميد كه بدانيم در كجا دچار اشتباه شده‌ايم، و نيز به اين اميد كه از اشتباهات خود چيز بياموزيم؛ و اگر خوشبختي نصيب ما باشد، از همين راه به نظريه‌هاي بهتر دسترس پيدا كنيم.»(٢٥)
در خصوص ملاك تخطئه‌پذيري، ابطال‌پذيري يا آزمون‌پذيري پوپر مي‌توان نتايج ذيل را ارائه كرد:(٢٦)
١. اگر به دنبال يافتن دليل و تأييدي براي صحت يك نظريه باشيم، تقريبا براي همه نظريه‌ها مي‌توان چنين تأييدي را پيدا كرد.
٢. تأييدهايي را بايد به حساب آورد كه نتيجه پيش‌گويي‌هاي مخاطره‌آميز بوده باشد؛ يعني اگر از نظريّه مورد بحث بهره‌گيري نكنيم، بايد متوقع و چشم به راه پيشامدي باشيم كه با نظريّه سازگاري ندارد؛ پيشامدي كه مي‌تواند نظريه را مردود سازد.
٣. هر نظريه علمي «خوب» عنوان يك منع دارد: به وقوع پيوستن بعضي از چيزها با ممنوع مي‌سازد؛ هرچه نظريه‌اي بيش‌تر جنبه مانع داشته باشد، بهتر است.
٤. هر نظريّه كه با هيچ پيشامد قابل تصور نتواند مردود شود، غيرعلمي است. ابطال‌ناپذيري، حسن يك نظريه نيست، بلكه عيب آن است.
٥. هر آزمون اصيل يك نظريّه، كوششي براي تخطئه يا رد كردن آن است.
آزمون‌پذيري، ابطال‌پذيري است؛ ولي آزمون‌پذيري درجات مختلف دارد: بعضي از نظريّه‌ها آزمون‌پذيرترند و بيش از نظريّه‌هاي ديگر در معرض ابطال واقع مي‌شوند؛ اين‌ها بيش‌تر خطر كرده‌اند.
٦. دليل تأييد كننده معتبر نيست مگر هنگامي كه نتيجه اجراي يك آزمون اصيل درباره نظريه بوده باشد، و اين بدان معنا است كه آن آزمون مي‌تواند همچون كوششي جدي ولي ناكام، براي تخطئه و ابطال نظريّه محسوب شود.
٧. هنگامي كه بطلان بعضي از نظريّه‌ها كه به صورت اصيل آزمون‌پذيرند به اثبات برسد، هنوز ستايندگان آن نظريّه‌ها از قبول آن‌ها دست بر نمي‌دارند؛ مثلاً با افزودن فعلي بعضي از ملحقات و زوايد به آن، يا توجيه و تفسير آن نظريّه به صورتي كه مانع ابطال آن شود. به كاربردن اين روش‌ها هميشه ممكن است، ولي تنها به بهاي ويران كردن يا لااقل تنزّل دادن وضع علمي آن نظريّه. اين تأييدهاي كاذب و نجات دادن‌هاي نظريه يا تردستي قرار داديگرا يا نيرنگ جنگي قرارداديگرانه، صورت‌پذير مي‌شود.
بعد از طرح آراي ابطال‌گرايانه پوپر، ايمره لاكاتوش با ارائه نوشتاري تحت عنوان «ابطال و متدولوژي برنامه‌هاي علمي ـ پژوهشي» به نقد آن آراء همت گماشت. لاكاتوش با ارائه تصوري ساختاري از نظريه و با طرح ديدگاهي معناگرايانه معتقد بود كه معاني مفاهيم مختلف تنها در قالب ساختارها به دست مي‌آيد. البته اين ساختارهاي كلي و منظم، همان برنامه‌هاي پژوهشي هستند كه از دو بخش لايتغيّر و متغير ساخته مي‌شوند و تنها زماني قابل طرد هستند كه در رقابت با برنامه‌هاي ديگر، توان توصيفي ـ تبييني مناسبي نداشته باشند. البته ناگفته نماند كه قبلاً توماس كوهن نيز در كتاب ساختار انقلاب‌هاي علمي خود و با طرح ديدگاه نسبي‌گرايي معرفت و مفهوم پارادايم، همين روند توصيفي ـ تبييني را پيموده بود.
بحث نسبي‌گرايي كوهن زمينه طرح انديشه‌ها و افكار آنارشيستي فايرابند را در كتاب «برضد روش» وي فراهم آورد. فايرابند بارد، معيارهاي كلي علم و عقلانيت را عنوان نمود كه تمام قاعده‌ها محدوديت‌هاي خاصي دارند و عقلانيت فراگيري نيز وجود ندارد. فايرابند، همچنين به طرد ديدگاه قياسي پرداخته، روش مقايسه مفاهيم مطرح در نظريه‌هاي متعارض را منتج فايده ندانست.
از ديگر روش‌هاي مطرح در مباحث روش‌شناسانه، روش هرمنوتيك است كه قالبي معناگرايانه دارد. از جمله نظريه‌پردازان و معتقدان روش هرمنوتيك، مي‌توان به پل ريكور اشاره نمود. هرمنوتيك به زعم ريكور، شناخت عيني متن جدا از نيت باطني مؤلف است و حيات متن نيز فراتر از افق محدود حيات مؤلف است.(٢٧) در روش هرمنوتيكي به جاي مؤلف‌مداري، مفسرمداري مطرح مي‌باشد كه معيار محك‌زدن معنا نيز اجماع صورت گرفته مي‌باشد. در هر صورت اين روش مبتني بر پيش‌فهم‌ها، دانسته‌ها، علايق و انتظارات خواننده مفسر و يا به طور كلي مفسر است.
نحله ديگر روش‌شناسي كه توجه خود را معطوف به معنا مي‌نمايد، پراگماتيسم است كه بنياد آن توسط چارلز ساندرز پيرس گذاشته شد. پراگماتيسم به دنبال روشي براي روشن ساختن معنا و مفهوم تصورات است. تصوري كه از آثار محسوس آن به حساب مي‌آيد. پراگماتيست‌ها معتقد به تكثر و نسبيت در حقيقت هستند؛ چرا كه به حقيقت به عنوان امري ذهني نگريسته، نه به عنوان صفتي در اشيا. از اين رو تنها معيار ارزيابي آرا، توافق علما در كارايي آن‌ها است؛ در حالي در روش‌شناسي هرمنوتيك قائل به بررسي حقيقتي واحد هستند؛ هر چند كه تكثر و نسبيت در معرفت پذيرفته شده است و در نظر آنان انطباق معارف با حقيقت نيز امري توافقي و اجتماعي است.

پي نوشت‌ها:
١. Epistemology.
٢. نگاه شود به پل اردواردز، دائرة المعارف، ج ٣، ص ٩.
٣. Philosophy of Science.
٤. Statistical.
٥. Robert Audi, the Cambridge Dictionary of Philosophy, Cambridge University, ١٩٩٥.P.٦١١.
٦. Methodology.
٧. Robert Audi, the Cambridge Dictionary of Philosophy, Cambridge University, P.٦١١.
٨. برتراند راسل، تاريخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دريابندري، (تهران، سازمان چاپ و انتشارات، )، ج ٢، صص ٧٥٣ـ٧٤٧.
٩. رنه دكارت، تأملات، ترجمه دكتر احمد احمدي، (تهران، انتشارات مجتمع دانشگاهي ادبيات و علوم انساني، ١٣٦١)، صص ٥ـ٤.
١٠. يوسف كرم، تاريخ الفلسفة اليونانية، (بيروت، دارالقلم، بي‌تا)، صص ٧٣ـ٦٥.
١١. جان لاك، تحقيق در فهم بشر، تلخيص يرينگل يتسيون، ترجمه دكتر رضازاده شفق، (تهران، انتشارات كتابفروشي دهخدا، ١٣٤٩)، صص ٧ـ١.

١٢. برتراند راسل، پيشين، ص ٨٣٩.

١٣. فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه، ترجمه اميرجلال الدين اعلم، (تهران، شرت انتشارات علمي و فرهنگي و انتشارات سروش، چاپ سوم، ١٣٧٥) ج ٥، ص ٨٨.

١٤. فردريك كاپلستون، فيلسوفان انگليسي، ترجمه اميرجلال الدين اعلم، (تهران، انتشارات سروش، چاپ اول، ١٣٦٢)، ج ٥، ص ١٥٢ـ١٥١.

١٥. همان، صص ١٣٧ـ١٣٤.

١٦. همان، ص ١٤٢.

١٧. محمد حكاك، تحقيق درآراء معرفتي هيوم، (تهران، انتشارات مشكوة، ١٣٨٠)، ص ٢١٧.

١٨. همان، ص ٩٥.

١٩. ايمانوئل كانت، تمهيدات، ترجمه دكتر حداد عادل، (تهران، مركز نشر دانشگاهي، چاپ اول، ١٣٦٧)، ص٨٩.

٢٠. منوچهر بزرگمهر، فلسفه نظري، (تهران، مركز انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ سوم، ١٣٦٢)، قسمت دوم، ص ٢٠٧.

٢١. اشتفان كونر، فلسفه كانت. ترجمه دكتر عزت الله فولادوند، (تهران، انتشارات خوارزمي، چاپ اول، ١٣٧٦)، ص ١٥٠.

٢٢. ارنست كاسيرر، فلسفه روشن انديشي، ترجمه نجف دريابندري، (تهران: انتشارات خوارزمي، چاپ اول، ١٣٧٢)، ص ٥٢.

٢٣. Positivism.

٢٤. برايان مگي، مردان انديشه، ترجمه عزت الله فولادوند، (تهران، انتشارات طرح نو، چاپ اول، ١٣٧٤)، صص ١٨٦ـ١٨٣.

٢٥. كارل ريموند پوپر، حدسها و ابطالها، ترجمه احمد آرام، (تهران، شركت سهامي انتشار، چاپ سوم، ١٣٧٥)، ص ٢٨٤.

٢٦. همان، ص ٤٥.

٢٧. Paul Ricoeur, the Rule of Metaphor, (University of Toronto Press. Toronto ١٩٧٧) P.٣١٩.